تبليغاتX
زیستن
کاش زندگی هم دکمه برگشت داشت.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:5 توسط صحرا |

- مسافرت رفتیم، اومدیم. تصادف کردیم. خودمون چیزیمون نشد. یعنی بعدازظهر دو شنبه که راه افتادیم تو خود تهرون تصادف کردیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه. یعنی اول تعمیرگاه بعد خونه. ماشین رو راه انداختیم در حدی که ما رو به مقصد برسونه. صبح زود سه شنبه راه افتادیم. ماشین رو شهرستان دادیم درستش کردن.

- کارامو دارم انجام می دم به سرعت. همشم داده کم دارم.

- کمتر وقت می کنم وبلاگ بنویسم ولی می خونم.

- کار می کنیم آی کار می کنیم.........

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:55 توسط صحرا |

 

۱- سرماخوردم!!!

۲- یک کاری رو باید تا ۲۸ همین ماه تحویل بدم. کار آسونیه ولی خیلی زمان بره. یک عالمه کار تکراری رو باید انجام بدی. بعد تحلیل کنی و گزارش بنویسی.

۳- دوشنبه دارم می رم تعطیلات. اینم در راستای تموم کردن بند ۲ می باشد!!!!

۴- فعلا بای تا بعد .....

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 8:6 توسط صحرا |

از یک هفته پیش که فهمیدم قراره بیان حونه ما شروع کردم به نظافت. آخه واقعا به نظافت احتیاج داشت. جارو، تی با پودر جوشان رخشان، مرتب کردن دکوراسیون، شستن درها و فاکتور گرفتن دیوارها، شستن کریستالهایی که بیرون از بوفه بودن، تمیز کردن آینه ها و فکر کردن راجع به اینکه با چی ازشون پذیرایی کنم. سه شنبه هم همسری دستشویی و برخی مواردی که من نمی تونستم را انجامشون داد و مرتب سفارش که فردا یه کاری نکنی که نمی تونی! مشکلی برا خودت به وجود نیاری! آخه قرار شد چهارشنبه نرم سرکار. صبح که همسری داشت می رفت آخرین نقطه ای که مونده بود (خاکهای بالای دهانه کولر) رو تمییز کرد که واقعا مزه داد. (وقتی صبح تو خواب و بیداری بودم پیش خودم گفتم اگه واقعا نگران منه اینکار رو می کنه. چون دیشبش گفت می خوای تمییز کنم؟ گفتم نه ولش کن دیر وقته و خسته ایم.)  صبح پاشدم یه جارو زدم رفتم تو آشپزخونه و برای اینکه ببینم با سبزیی که تو فریزر داریم می تونم آش محلی درست کنم یا نه ؟ شروع کردم به پختنش. پیش خودم گفتم اگه نشه باید یا برم سبزی تهیه کنم یا اینکه کنسلش کنم. که خوشبختانه سبزیها خوب بودن و آشه خوب از کار دراومد. بعد یه کم استراحت و حمام و ... تا ساعت 3 . ساعت 3 و نیم هم ساندویچها رو برای بعد آش درست کردم و گذاشتم تو یخچال. ساعت شد 4و نیم. لباس عوض کردم و به خودم رسیدم. چایی هم گذاشته بودم از قبل ریختم و نشستم جلوی تلویزیون منتظر تا بیان.  ساعت 5 و نیم اول ویدا و پسر 10 سالش اومد، بعد لوکی و پسر 8 ساله اش، بعد هم عالیه و بعدشم زهره با پسرهای 11 و 3 ساله اش. 4 تا دوست دوران لیسانس که به جز یکی شون بقیه رو 9 سال بود که ندیده بودم. یعنی هیچکدوم همدیگه رو ندیده بودیم این مدت. شب خوبی بود. همه از این مدتشون گفتن که چیکارا کردن. چقدر همه فرق کرده بودیم و نکرده بودیم. تا ساعت 9 موندن و بعدشم رفتن. خوب بود خیلی. قرار شد جلسه بعدی آخرهای آذر خونه ویدا باشه.

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:15 توسط صحرا |