دلم يه دوست دل گنده مي خواد. كسي كه بتوني همه نگفتني هات رو بهش بگي بدون اينكه يه روزي از همينها يه چوب نسازه برا پاك و مبرا كردن خودش. كسي كه اينقدر بزرگ شده باشه كه بتونه از خودش به خاطر تو بگذره. يه دوست مي خوام دوستي صاف و صادق. دوستي كه نبايد براي هر حرف و عقيده و نظري صدتا دليل بياري و آخرشم باور نكنه حرفت رو. دوستي كه اگه بهش اشتباهت رو گفتي بازم بتوني تو چشاش نگاه كني. دوستي كه همه جا ازت حمايت كنه. دوستي كه همه جوره هوات رو داشته باشه. يه دوست مي خوام دوستي كه دنياهامون يكي باشه. شادي من شادي اونم باشه و غممون هم مال هم. يه دوست مي خوام يه دوست. كسي كه اگه دوستيت يه روز بهم خورد مسائل خصوصيت رو جار نزنه. يه دوست مي خوام يه دوست. دوستي كه از همه كس بهت نزديكتر باشه. براش چارچوبي نداشته باشي. كه بفهمه موقعيتت رو. كه بخواد خوشحاليت رو كه نخواد ناراحتيت رو. دوستي كه باهات دوستي و مدارا كنه. اذيت شدنت را نخواد نذاره اذيت بشي. بزرگ شدنت را بخواد از پيشرفتت خوشحال بشه. براش مهم باشه پيشرفتت. بهت افتخار كنه. خوشحالت كنه. بار رو دوشت رو كم كنه، بار رو دوشت نشه. اشكت رو پاك كنه. از ديدنش دل شاد بشي. دوستي كنه باهات. يه دوستي بي غل و غش. بدون دروغ بدون فريب بدون ريا بدون رودربايسي بدون تظاهر بدون حيله فريب نيرنگ و صاف و صادق. اگه نمي خواد باهات دوستي كنه صاف و ساده بگه و تمومش كنه نه اينكه تو رودربايسي باهات رفاقت كنه.
يه دوست مي خوام كه باهام دوستي كنه كه باهاش دوستي كنم. يه دوست كه اختلاف سليقه و عقايدمون باعث صيقل خوردنمون بشه نه سوهان روح و اعصابمون.
پ.ن : سعي ام هميشه بر اين بوده كه خودم هم تو دوستي اين موارد رو رعايت كنم اما متاسفانه تا حالا يه همچين دوست يك دل و يك رنگ و نزديكي پيدا نكردم!!!!
سه روز تعطيلي رو هيچ كاري نكرديم. نه استراحت درست و حسابي نه مسافرتي و نه كار. حتي خونه رو هم تمييز نكرديم. فقط همسري ي مطابق معمول يه جارو به روش سمبليزاسيون انجام داد و تموم. البته ايشون كارهاي خودشون را انجام دادن اما من بازم تنبل بودم.
حالا عوضش آخر اين هفته دارم ميرم شهرستان.
صبح هنوز رسيده و نرسيده مهندس به هواي سه روز تعطيلي زنگ زده سراغ يه قسمت از كارش رو گرفته. من چي گفتم؟ گفتم باشه فردا بهتون مي دم اطلاعاتي رو كه مي خواين!!!!؟؟؟؟؟ (همون كاره بود كه گفته بودم بايد پول داشته باشه ها، همون.)
از دیروز تا حالا دارم این دو کلوم را می فرستم. همش ارور میده.
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران / رفتم از کوي تو ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ماکردي / تو بمان و دگران واي به حال دگران
تا بعد
اوممم....... خيلي وقته ننوشتم. اصلا نميدونم چي بنويسم.
شديدا درگير كارم و تنبلي هام داره جبران ميشه شديد. آنقدر كه صبح كه ميام تا بعدازظهر يك ريز نشستم و وقتي ميرسم خونه از درد پشت يا همون باسن مي نالم. كاش حداقل كارش درست و حسابي بود. يه كاري كه نه علميه نه پول داره و نه هيچي ديگه. بي اجر بي اجر. بيگاري كه موسسه به عهده مون گذاشت و ما هم حماقت كرديم و قبول. حالا بماند كه طبق قوانين مورفي اگر ما قبول نمي كرديم پول بود كه به حسابها ريخته مي شد !!!!
امروز ديدم خانوم خونه نوشته كه بداخلاق شده و اين حرفا ديدم بابا ما كه هميشه اش همينجوري بوديم تازه نصف كاري كه ايشون انجام ميدن هم نداريم. يه كم از خودمان خجالت كشيديم !!!!! خداقوتت بده خانوم خانه جان.
ديگه اينكه ديديد چه باروني اومد؟! كمي جبران شد اين بي باروني مهر تا الان. هرچند من فقط باروني رو دوست دارم كه سه چهار ساعتي بياد و بعدشم آفتاب بشه و همه جا خشك. حالا فوقش ديگه يك روز.
داره از چند جايي كه كار كرده بودم و طلب داشتم پولهاي عزيز مي رسند. واي كه من رو ابرهام...... (ببخشيد من خيلي پولكي هستم). من پول مي خوام.... خيلي پول مي خوام .... من پول مي خوام ......... اينا رو دارم مي گم تا ذهنم پولا رو جذب كنه. آخه مي گن اينجوريه كه به هرچي فكر كني و تكرارش كني و پس زمينه فكرت قرار بگيره اتفاق مي افته. پس هر كي پول دوست داره شروع كنه 1 .... 2 ... 3.... : من پول مي خوام ..... من پول مي خوام .....
- مسافرت رفتیم، اومدیم. تصادف کردیم. خودمون چیزیمون نشد. یعنی بعدازظهر دو شنبه که راه افتادیم تو خود تهرون تصادف کردیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه. یعنی اول تعمیرگاه بعد خونه. ماشین رو راه انداختیم در حدی که ما رو به مقصد برسونه. صبح زود سه شنبه راه افتادیم. ماشین رو شهرستان دادیم درستش کردن.
- کارامو دارم انجام می دم به سرعت. همشم داده کم دارم.
- کمتر وقت می کنم وبلاگ بنویسم ولی می خونم.
- کار می کنیم آی کار می کنیم.........
۱- سرماخوردم!!!
۲- یک کاری رو باید تا ۲۸ همین ماه تحویل بدم. کار آسونیه ولی خیلی زمان بره. یک عالمه کار تکراری رو باید انجام بدی. بعد تحلیل کنی و گزارش بنویسی.
۳- دوشنبه دارم می رم تعطیلات. اینم در راستای تموم کردن بند ۲ می باشد!!!!
۴- فعلا بای تا بعد .....
از یک هفته پیش که فهمیدم قراره بیان حونه ما شروع کردم به نظافت. آخه واقعا به نظافت احتیاج داشت. جارو، تی با پودر جوشان رخشان، مرتب کردن دکوراسیون، شستن درها و فاکتور گرفتن دیوارها، شستن کریستالهایی که بیرون از بوفه بودن، تمیز کردن آینه ها و فکر کردن راجع به اینکه با چی ازشون پذیرایی کنم. سه شنبه هم همسری دستشویی و برخی مواردی که من نمی تونستم را انجامشون داد و مرتب سفارش که فردا یه کاری نکنی که نمی تونی! مشکلی برا خودت به وجود نیاری! آخه قرار شد چهارشنبه نرم سرکار. صبح که همسری داشت می رفت آخرین نقطه ای که مونده بود (خاکهای بالای دهانه کولر) رو تمییز کرد که واقعا مزه داد. (وقتی صبح تو خواب و بیداری بودم پیش خودم گفتم اگه واقعا نگران منه اینکار رو می کنه. چون دیشبش گفت می خوای تمییز کنم؟ گفتم نه ولش کن دیر وقته و خسته ایم.) صبح پاشدم یه جارو زدم رفتم تو آشپزخونه و برای اینکه ببینم با سبزیی که تو فریزر داریم می تونم آش محلی درست کنم یا نه ؟ شروع کردم به پختنش. پیش خودم گفتم اگه نشه باید یا برم سبزی تهیه کنم یا اینکه کنسلش کنم. که خوشبختانه سبزیها خوب بودن و آشه خوب از کار دراومد. بعد یه کم استراحت و حمام و ... تا ساعت 3 . ساعت 3 و نیم هم ساندویچها رو برای بعد آش درست کردم و گذاشتم تو یخچال. ساعت شد 4و نیم. لباس عوض کردم و به خودم رسیدم. چایی هم گذاشته بودم از قبل ریختم و نشستم جلوی تلویزیون منتظر تا بیان. ساعت 5 و نیم اول ویدا و پسر 10 سالش اومد، بعد لوکی و پسر 8 ساله اش، بعد هم عالیه و بعدشم زهره با پسرهای 11 و 3 ساله اش. 4 تا دوست دوران لیسانس که به جز یکی شون بقیه رو 9 سال بود که ندیده بودم. یعنی هیچکدوم همدیگه رو ندیده بودیم این مدت. شب خوبی بود. همه از این مدتشون گفتن که چیکارا کردن. چقدر همه فرق کرده بودیم و نکرده بودیم. تا ساعت 9 موندن و بعدشم رفتن. خوب بود خیلی. قرار شد جلسه بعدی آخرهای آذر خونه ویدا باشه.